ديوانه تر
|
|
Wednesday, April 30, 2003
● امروز يه اتفاقی افتاد که من به ميزان زيادی از خودم خجالت کشيدم !
........................................................................................خيلی ساده : يکی از خانوما از آدمهای توی کلاس مبلغ فيش حقوقيشونو پرسيد ؛ يکی از آقايون هم به اين سوال جواب داد. بعد من احساس کردم بهتره برم بميرم ! ... تازه ياد جمله ای که چند هفته پيش تو صف غذا شنيده بودم هم افتادم ؛ بعد دوباره دلم بيشتر گرفت ! حالا همه چيز به کنار ، از تصور اين که يکی نتونه اون چيزهايی رو که دلش می خواد ، بخوره ، دلم می ترکه ! ... چيزهايی که قيمتشون شايد اندازه دو ساعت وصل شدن به اينترنت باشه ! اصلاً منظورم اون حد فقر مطلق و گرسنگی نيست ؛ منظورم داشتن ، ولی کم داشتنه ، اون يه جور ديگه ای دردناکه. بايد خجالت بکشم ؛ اما نمی کشم ! بايد برم بميرم ، اما نمی ميرم ! بايد يه کاری بکنم ؛ اما هيچ وقت ، هيچ وقت ، هيچ کاری نمی کنم ! ... □ نوشته شده در ساعت 23:24 توسط tanha Tuesday, April 29, 2003
● آقا اولاً که اگه چند وقته يه برنامه کاملاً حرص دربيار نديدين ، اونقدر که دلتون بخواد هر چی دم دستتونه پرت کنين تو شيشه تلويزيون يا ترجيحاً خودتون عين گراز با کله بريد تو شيشه، ... اين برنامه " دختران نهران " رو حتماً ببينيد !
در ثانی اگر اين برنامه رو ديده بوديد حتماً حالا می دونستيد که زين پس به جای ابر واژه منحط و بيگانه " دوست دختر - دوست پسر " بگوييد "اختلاط مرضی نابهنجار ميان دختر و پسر"! تالتاً هم که تو رو خدا ببينيد ، همه اختلاط مرضی نابهنجار دارن ، ما هم اختلاط مرضی نابهنجار داريم : تازه از کلاس اومده م تو ماشين که ميگه : - ... قربون اون دماغ براقت برم ! تو آينه نگاه می کنم ، بعد يه دونه از اين کاغذهای دماغ پاک کن ( ! ) ايوروشه در ميارم از تو کيفم ، ميگم کاری نداره که ، الان پاکش می کنم ؛ ... بيا ، خوب شد ؟! - [ با دلخوری ] آره ، خرابش کردی ديگه ! وقتی دماغت برق می زنه من خيلی خوشم مياد ! - [چشمها گرد ] !!!!! - آره ، وقتی چشمات و نوک دماغت برق می زنه ، نشونه اينه که سالمی !!! - ... خفه شو برو گمشو مرتيکه الاغ ديوونه ... [ صحنه پرتاب لنگه کفش ! ] در همين راستا ( ! ) توجه شما رو جلب می کنم به صحنه ای از فيلم فرياد زير آب ، اونجا که مرتضی داره درباره هاپوی فرزانه تاييدی اظهار فضل می کنه : " سگ وقتی چشماش برق بزنه و نوک دماغش خيس باشه ، نشونه سلامتيشه " !!! □ نوشته شده در ساعت 22:37 توسط tanha
● يادم باشه ديگه هيچ وقت از آقای دکتر صادق زيبا کلام خوشم نياد !!!
........................................................................................□ نوشته شده در ساعت 01:48 توسط tanha Sunday, April 27, 2003
● Ǧamp;#1740;ˠȇȇ 㤠䣦amp;#1740; ʦ䣠ȇ ǭ䠷ی Ӧamp;#1740; Ǒ 䣠㐥 В摥 ¿
........................................................................................توضيح – بقايای آثار باستانی مربوط به قرن اول پيش از تاريخ ! در کتيبه فوق يک وبلاگ نويس عهد باستان متذکر شده است که قادر به کار کردن با کامپيوتر بيگانه نيست و صبر خواهد کرد تا رايانه خودش به خانه مراجعت نمايد ! □ نوشته شده در ساعت 22:27 توسط tanha Saturday, April 26, 2003
● خوش بين نبودم ! به شلوغ بازی و لينک گذاشتن برای سينا خوش بين نبودم ! ... حالا ديگر خوش بين که پيشکش ... نگران هم هستم ! ...
........................................................................................... در ضمن ، دچار سندرم دشمنی با استعمار انگليس هم شده ام ! احساس دايی جان ناپلئونی بدجوری گلومو گرفته !!! □ نوشته شده در ساعت 23:32 توسط tanha Friday, April 25, 2003
●
........................................................................................![]()
□ نوشته شده در ساعت 22:58 توسط tanha Thursday, April 24, 2003
● من واقعاً نمی فهمم صدقه جمع کردن برای کودکان عراقی ديگه چه صيغه ايه ؟! ... يعنی اين امريکای جهانخوار که اين همه خرج کرده پا شده اومده تا اين سر دنيا ، اينقدر پول نداره که دو تا قوطی کنسرو بريزه تو شکم شهروندان تازه اش ؟!
........................................................................................... يا نه ، می خواهيم اين پولها رو جمع کنيم که شکم گنده و شگفتی ساز جناب حکيم خالی نمونه ؟! يا اين که با اون ، جنگ شيعه و سنی راه بندازيم ، که باز انگليسی های عزيز مگه مرده اند ؟! خوب خودشون پولشو بدن ! ديگه اين وسط ما چيکاره بيديم من يکی نمی فهمم والله ! □ نوشته شده در ساعت 21:21 توسط tanha Wednesday, April 23, 2003
● آقا صحنه فجيعو داشته باشين فقط :
........................................................................................ه ه ه ه ... آخ نفسم ! بابا قرار بود الان دوست من بياد اينجا ... همين جوری گفته بود شايد اومدم ... از اون ورم من صبح پا شدم با سر درد وحشتناک ... واسه اين که غلبه کنم بر درد ( راه حلو داشته باش فقط ! ) ... برداشتم بعد از قرنها يه آرايش فجاعت بار کردم ! ... حالا چی پوشيده بودم بماند که از بالا و پايين .... همين جور در و گهر انداخته بوديم بيرون ... فقط همين قدر بگم که سايه آبی زده بودم يه خروار .... رژلب تا حد امکان قرمز ... نه آخه نگم چی تنم بود که عمق فاجعه رو درک نمی کنيد که : خلاصه يه چيزی تو مايه های دمت گرم ! ماشالاه روز به روز هم که خپل تر ميشم ديگه همه چی همين طوری زده بود بيرون. ديدم زنگ می زنن ! حالا نمی دونم چی شد ، معجزه شد ، از پشت در ديگه هوار هوار نکردم که اوی يابو الان ميام زنگو سوزوندی ! فقط تو دلم گفتم اين دختره چه نجيب شده به دو تا زنگ رضايت داده ! بدوئم زود درو باز کنم تا بيشتر زنگ نزده همه همسايه ها رو خبر کنه ! آقا همچين با فراغ بال درو باز کرديم ... چشمتون روز بد نبينه ، يه پسره چوچکه بامزهه ، ... نذری آورده بود !!! وای ی ی ی ی ... منو ميگی ! فقط گفتم ببخشيد يه لحظه ... و درو بستم ! ... حالا لامصب يه مانتوی بلند هم پيدا نميشه بکشم تنم ! صد دفعه به اين مامان گفتم اين مانتو روسری" آشغال بری " منو از دم در برندارا ! گوش نمی کنه که ! ... يعنی يارو الان داره با خودش ميگه عجب جی جی خونه ای بود اونجا !!! ...خوب ديگه با اجازه ما رفتيم قيمه بلمبونيم ! نگين مفت خور شدی که آبروها داديم بابت اين يه بشفاب قيمه ! □ نوشته شده در ساعت 12:25 توسط tanha Tuesday, April 22, 2003
● ...
........................................................................................تو هم شايد فريب باشی ، متل تموم سايه ها باور سادگی تو سخته برام ، سخته برام ! □ نوشته شده در ساعت 22:19 توسط tanha Monday, April 21, 2003 ........................................................................................ Sunday, April 20, 2003
● ديشب تو کجا بودي من خواب تو را ديدم ... يا ... اون صبح که از خواب پاشدم !
........................................................................................- زود باش بگو ببينم با کی رفته بودی شمال ؟! - ا ، تو هم ديدی ؟ با تو ! - نه ، با علی رفته بودی ، من تو خونه خوابم برده بود ! يه خونه چوبي رو دامنه کوه ... - آره ! کوه بود ! ديدی چه برفای قشنگی روش نشسته بود ؟! ... - برف ؟ ... رو دامنه کوه مردم داشتن می زدن و می رقصيدن ، من مانتوي کرم پوشيده بودم. روسريمو گرفته بودم دستم : يه چفيه سفيد با خط هاي مشکي که مرتب تا شده بود ! مردم داشتن آواز می خوندن و ديوونه بازی در می آوردن ! ... مست بودن شايد ؟! ... تو آوازشون پر ستاره بود ! منم دوست داشتم برم شعر ستاره هامو بخونم ! داشتم از خودم می پرسيدم برم قاطيشون هوار هوار کنم ، همون مدلي که اهالي کائودور رو داد مي زنم يا نه ؟! ... چند تا هليکوپتر بالا سر شون بود ! مردم واسشون قهقهه می زدن و روسري هاشونو تو هوا مي چرخوندن ! رژ لباشون جيگري بود ... فقط مثل احمق ها مي خنديدن ... من ، مي رفتم بالا. تای روسريمو باز کردم که باد بزنه توش. رفتم طرف خونه ... ... بالاخره نگفتي واسه چي يواشکي رفته بودي شمال ؟!!! □ نوشته شده در ساعت 23:50 توسط tanha Saturday, April 19, 2003 ........................................................................................ Friday, April 18, 2003
● وای ... " عجب بسی سرما ست ! "
........................................................................................من که لحاف پيچ يخ زدم تو اين خونه ! ... □ نوشته شده در ساعت 22:59 توسط tanha Thursday, April 17, 2003
● تمام شب را کابوس می ديدم !
........................................................................................باران ، طوفان ، بيداری ، و باد که بی رحمانه به رويای من می تاخت ! رويا ... کابوس ... رويا ... کابوس ... صدای باد ... صدای باران ... رويا ... بيدار که می شوم هنوز منگم از کابوس رويا ... چه ساده طوفان ، رويا ها را کابوس می کند ، چه ساده طوفان ... طوفان ... طوفان ... و صبح فردا انگار که طوفانی نبوده هرگز ! مه محو خاکستری مانده و هزار هزار رنگ : سبز سبز شسته ، حتی خاک نارنجی ، درخت ارغوانی ، ... رنگ ... و حلقه حلقه حلقه های باران که می خورد روی شيشه و راه ، که مرا گم می کند هنوز خوابيده در کابوس رويا ! و حلقه حلقه ها که آرام از روی شيشه می لغزند به هيچ جا ، انگار حلقه های طلايی از دستهای تو ، از دستهای ... رويا ... و صدای تند و تيز ساز افغانی ، از جنس ديگری ، تيز تيز ، که قلب رويای مرا می شکافد ، آواز نعيم ، انگار صدای قلب من : " علی شير خدا ، دردم دوا کن مناجات مرا پيش خدا کن چراغای روغنی نذر تن تو به هر جا عاشق است دردش دوا کن چراغای روغنی نذر تن تو به هر جا عاشق است ... " کسی در خيابان لاشه ای را می دريد ، ديگر رويا نبود ... کسی در خيابان لاشه ای را می دريد ! □ نوشته شده در ساعت 23:00 توسط tanha Wednesday, April 16, 2003
● راستی ميشه اشک شور نباشه ؟
نمی دونم چرا ، اما امشب اشکهای من شور نيستند !!! □ نوشته شده در ساعت 23:49 توسط tanha
● عجب تهرانی بود امروز ! عجب بارونی بود امروز !
........................................................................................اما واقعاً اين بود اون بارون ؟! ... اين بود اون بارونی که من اون همه حرص می خوردم چرا تهران نبودم تا ببينمش ؟! ... اين که زندگی منو زير و رو کرد ! مجبور بودم کلاس زبانو انتخاب کنم که غيبتهاش پر شده بود ؛ مجبور بودم به موقع راه بيفتم : يک ساعت قبل از شروع کلاس ! مجبور بودم از صبح خيلی زود نگران بيدار شدنم باشم ، ... مجبور بودم ... و اون وقت ... کی به کلاس رسيدم؟! اين بار يک ساعت ، درست يک ساعت بعد از زنگ !!! چيکار می تونستم بکنم ؟! هلک هلک برم تو و بگم " سلام علکم تو خرسی " ؟! ... فکر می کنين معلمی که حداکثر فاصله خونه ش تا موسسه بيست دقيقه ، نه ، ديگه نيم ساعته ، می تونست اصلاً تصور هم بکنه که من دو ساعت تو ترافيک بارون مونده م ؟! ... واسه همون پنج دقيقه و ده دقيقه ش کلی متلک شنيده بودم ! ... فقط پياده شدم و برنامه های ترم بعدو چک کردم ! ... اين تنها کاری بود که می تونستم بکنم ! هه ! چقدر تو تمام طول راه بهت تذکر دادم که خره خونسرد باش ! بارونو ببين حال کن ! ... حالا بجنب بريم خونه يه کاپشن بپوشيم به کلاس بعدی برسيم اقلاً ! ... کاش از اول همين کارو کرده بودی ! ... استاده شاکی شده ، رو اسم چهار غيبتی ها خط کشيده ! ... يکی نيست بهش بگه مرد حسابی ، مگه تو نبودی که ساعت کلاسو تغيير دادی و گذاشتی وقتی که ما نمی تونيم بيايم ! ... يکی نيست بگه حوصله نداری خوب وبلاگ ننويس ! يکی نيست بگه اگه ونوس برگر فيش فينگرهای خوبی داره دليل نميشه که پيتزاهاشم خوب باشه ! يکی نيست بگه در حال ترکيدن نميشه رفت شهروند ، خريد آشپزخونه ای کرد ! يکی نيست بگه اون درياچه ای که توش رانندگی کرديد اسمش بزرگراه همته ! اگه جو بگيردتون و وسط درياچه گاز بدين ، مثل اون پژو سياهه به گل می شينين ! يکی نيست بگه وقتی يه خانوم وسط همون درياچه راهنما می زنه ، حتی اگه هيچ کدوم از چراغاش تو ديدتون نباشه و بخواد به زور ماشينشو جلوی شما جا کنه ، حتماً بايد بهش راه بدين ! اگه راه ندين ، خودش مياد جرتون ميده ! يکی نيست بگه اگه حالتون سر جاش نيست چرا خفه نميشيد بريد بخوابيد ؟! يکی نيست بگه ... عجب تهرانی ! عجب بارانی ! ... عجب ... □ نوشته شده در ساعت 23:07 توسط tanha Tuesday, April 15, 2003
● خسته ام خسته ام خسته
........................................................................................... روزی يک ساعت استرس ، ... اونم هر روز ، هر روز ... که نکنه دير برسم ! و آخر هم هر روز دير می رسم ! ديگه دارم جا می زنم ! خيلی سخته ، خيلی دوره ... امروز 42 دقيقه دير رسيدم !!! تازه منهای زمانی که بايد دنبال جای پارک می گشتم ! نگشتم ! چون کلاس نرفتم ! هی دور خودم چرخيدم و عر زدم ! درست اندازه ساعتی که از کلاس مونده بود ! ... نه بابا ، کاش عر می زدم ، فقط بغض کرده بودم ، خفه هم نمی شدم اقلاً ! ... هی به خودم – فقط به خودم - گفتم خوبه زنگ بزنم - زنگ ؟ - به اون دوستم که تو عشق شکست خورده ، بريم بشينيم يه جا با هم يه فصل گريه کنيم ! ... اصلاً مگه نميشه آدم واسه دير رسيدنش هم گريه کنه ؟! ... ... به خدا من قدرت زندگی کردن ندارم ! ... پس چرا تموم نميشه ؟! ... وقتی پير شدم ديگه به چه دردم می خوره که بميرم ؟! ... من تو ترافيک وحشتناک گير افتاده بودم و راديو پيام داشت با افتخار از برگزاری همزمان چهار نمايشگاه در محل دائمی نمايشگاه های تهران ، خبر می داد ! من يه خورده دير راه افتاده بودم ، اما يه عالمه دير رسيده بودم ! ... من يه عالمه بغض داشتم که نمی ترکيد ! من ... ... به هر حال ، حالا 3 تا غيبتم پر شده و فردا هم بايد برم دانشگاه ! ... يا بايد اين ترم زبانو بی خيال بشم که اون وقت سيستم که عوض بشه ، من می مونم و حوضم ! يا بايد دانشگاهو ... خوب دانشگاهو اگه فردا نرم تازه ميشه سه تا غيبت ... چهارشنبه بعدی تعطيله و ... تا دو هفته ديگه هم بالاخره يه چيزی ميشه ديگه ؟! ... من چی دلم می خواد ؟! دلم می خواد هيچ کدومو نرم ! بگيرم واسه خودم بخوابم تا لنگ ... ساعت ده ! بعد بيدار بشم يه فيلم ببينم ، ظهر که شد کتابمو بگيرم دستم ، رو يه کاناپه در حالی که تلويزيون داره يواش يواش ويز ويز می کنه ، يا شايد هم خفه شده و فقط نور می پاشه ، انقدر بخونم تا خوابم ببره ! ( ای گوسفند ! ) ... همه ش تقصير اين راه لعنتيه. همه ش تقصير اين کلاس زبانه ، وگرنه بيچاره دانشگاهو که خيلی هم دوست دارم ؛ اگه زبان نبود ، شايد درس هم می خوندم حتی ! ... ( هنر می کردی ! ) ... موقع خواب قرصهای لعنتی رو می شمرم : درست رسيده به هفت کثيف ! پس بگو چه مرگته ! ... بی خيال بابا ، بريزشون دور ! من تحمل يه هفته شکنجه رو ندارم ! کات ! □ نوشته شده در ساعت 23:14 توسط tanha Monday, April 14, 2003
● من چند روزه از سفر برگشته ام ؟! حالا هر چند روز ، فقط می خوام بگم از روزی که اومدم به تعداد ساعتهای شبانه روز ، لعنت بر هر چه سرويس دهنده ايرانی اينترنت ! هی يه روز در ميون ميام بد و بيراه هامو ( که خيلی هم بيراه نيستند ) می نويسم ، بعد ميذارم در کوزه آبشو بخورم !
........................................................................................آخه بابا ما به کی بايد شکايت کنيم بابت اين پول يا مفتی که ميديم و سرويسی که نمی گيريم ؟! پس کی بايد از حق ما دفاع کنه ؟! چرا هيچ کس واسه ما حق و حقوق قائل نيست ؟! چرا اين لعنتی ها - يا هر کس که بهشون دستور ميده - حق دارند هر سايتی رو که دلشون خواست ببندند و ما هم نتونيم جيک بزنيم ؟! اون البرز که هزار ساله برداشته sharemation رو بسته ! حتی عکسهايی رو که رو sharemation باشه نمی ذاره ببينی ! اين هم از ندا خانوم که به مبارکی و ميمنت و به مناسبت حلول سال جديد ، در nedstat رو تخته کردند ؛ گور پدر بنده که بايد يه بار با ندا وصل بشم ، عکسمو بذارم ، بعد قطع کنم ، دوباره با البرز ، آمارمو بگيرم ، دوباره با ندا بيام ، ببينم صفحه م چه شکلی شده ، دوباره ... ! حالا که ديگه البرز خان هم آب پاکی رو رو دستمون ريختن و ايشون هم عملاً اعلام کردن چه معنی داره آدم آمار خودشو بگيره ؟! از امروز آمار بی آمار ، nedstat هم منحرفتون می کنه ، تعطيل ! ... الان من دو تا کار دارم : يکی اين که رو مطلب پايين عکس بذارم و يکی هم اين که آمارمو بگيرم ؛ کارت ندام تموم شده ، البرز که اين کارها واسش افت داره ، ... اون يکی ، مزخرفات عالم بشريت پاندا ، که ديگه خودشو راحت کرده ، اصلاً واسش فرقی نمی کنه کجا رو بخوای ، تو ساعت شلوغ به هيچ جا دسترسی نداره ! ... آخه بابا پس من به کی پناه ببرم آخه ؟! ... □ نوشته شده در ساعت 01:43 توسط tanha Sunday, April 13, 2003
● قسمت دوم - تغييرات در سفارت شاسکولستان :
........................................................................................در تمام اين دو سال ، روی ديوار اتاق مراجعين به سفارت در تهران ، چهار تا قاب عکس گنده نصب شده بود : عکس چهار بنای تاريخی از چهار شهر مختلف ، مسجد و مقبره و شترسوار و خورشيد ... . اين بار اما قاب عکسها همگی عوض شده اند ، به جای خرابه و ساختمانهای تاريخی خاک گرفته ، پوسترهای پر رنگ و لعاب گذاشته اند از محصولات کشورشان : انواع تی شرت ، انواع قالی و قاليچه ، گردنبند های طلا ، گوشواره های جواهرنشان و ... اين همه اون چيزی بود که در توقف خيلی کوتاهم در سفارت به چشمم خورد. در شهر هم اما ، به نظرم حرکت به همين سمت بوده است : تعداد مرکز خريدهای بزرگ و تر و تميز که تا امسال يکی بيشتر نبود و اون هم تازه دو سال بيشتر از افتتاحش نمی گذشت ، به سرعت در حال زياد شدن است : شعبه های جديد Nike و ليوايز و آديداس ، ... سوپرمارکتها که شش ماه پيش به خاطر جنگ افغانستان و خالی شدن شهر از خارجيها ، يکی يکی تعطيل و ورشکست می شدند ، دوباره باز شده اند : پر از محصولات خارجی يا تحت ليسانس ساخته شده. حتی شير و ماست هم با مارک نستله توليد ميشه. .... نمی دونم اين خوبه يا بد ؟! ... شيکم گنده من البته ترجيح ميده که به جای ماست ميوه ايرانی که مزه اش مخلوط نشاسته و مرباست ، ماست ميوه خوشمزه نستله توش بريزم با پنير ليوانی کرافت و کراکر برنج چينی و ... . ذائقه خارجی ها که تعدادشون کم هم نيست ، به همچنين ! اما ته ذهنم يه چيزی ، بازمانده از تفکرات خودکفايی و تبليغات زمان جنگ ، می خواد بگه از اين که ما اين چيزها رو خودمون می سازيم و داريم روز به روز پيشرفت هم می کنيم ، خوشحال ترم ! ![]() به هر حال اينجا ، به نظرم جهت حرکت رفته به سمت پول در آوردن ؛ شايد از خيلی وقت پيش هم رفته بودند ، حالا نشونه هاش تو خود شهر هم ديده ميشه ؛ در جا زدن و نمايش آجرپاره های بی مشتری تمام شده است ؛ حالا وقتشه که تجارت کنند ، وقتشه که تی شرت و جواهر صادر کنند ، ... وقتشه که قالی ببافند تا قالی ايرانی بيشتر از سکه بيفته ! ... حتی اگر آقای اصغر موسوی ِ چوب و چرم و قالی فروش هزار بار تکرار کنه که قالی ايرانی يه چيز ديگه است !
□ نوشته شده در ساعت 23:52 توسط tanha Saturday, April 12, 2003
● اين که آدم نشسته باشه رو به روی صفحه باز وبلاگش ، اما اونقدر محو نوشتن و پاک کردن و ايميل زدن بشه که يادش بره وبلاگشو به روز کنه هم از اون حرفهاست واقعا !
........................................................................................□ نوشته شده در ساعت 00:36 توسط tanha Thursday, April 10, 2003
● نمی دونم چرا ديشب که خبر رفتن ابراهيم نبوی رو خوندم بی اختيار به ياد رفتن دکتر آذر افتادم !
........................................................................................... يه شب خنک بهاری يا تابستونی سال پنجاه و نه بود که رفتيم گودبای پارتيشون ؛ تو همون هتله که عکس ساختمونش گوشه بشقابها و دستمال سفره هاش بود ، تو همون هتله که کنار بشقاب استيکش مکعبهای کوچولوی کره ولرم گذاشته بود و من برای اولين بار از طعم کره خوشم اومد ! تو همون هتله که ما بچه ها رفته بوديم زير يک ميز قهوه ای گنده ش قايم شده بوديم و بچه قلدرهای بزرگتر داشتن حال نچسب های فسقلی ترو می گرفتن ! فکر کنم هيچ کس از پسرهای لاغر و باريک دکتر آذر خوشش نمی اومد ! فکر کنم هيچ کس منو که از همه کوچولوتر بودم به بازی نمی گرفت ! فکر کنم چند تا از مامانها داشتن راجع به حراج خانوم آذر واسه مامانم که اونجا نرفته بود ، تعريف می کردند ! ... فکر کنم ... نمی دونم تو همون شب وسط غيبتهای يواشکی خانومها ، يا روزهای بعد ، تو غيبتهای علنی ترشون بود که شنيدم خانوم آذر حتی حوله کهنه های توالتش يا چه می دونم لباسهای رنگ و رو رفته پسراشو هم فروخته است !!! ... خانوم آذر موهاش سياه سياه بود ، با يک دماغ قوزدار ، پوست سفيد سفيد ، لبهای صورتی ( من تو سنی نبودم که فرق آرايشو از پوست معمولی تشخيص بدم ، گرچه ماتيکو خوب می شناختم ! ) با يک لبخند پهن که قوز دماغشو بيشتر نشون ميداد ! ... و نمی دونم چرا هميشه فکر می کردم قيافه خنگها رو داره !!! پسرهاش هم همينطور ، عين قوطيهای دراز و باريک با موهای سياه و صورتهای سفيد بی حالت ، محصول مشترک يک کارخونه در دو سايز مختلف : دراز و کوتاه ! ... از اين چيزهايی که دارم ميگم هيچ قصه ای در نمياد ؛ فقط يه خاطره از بچگيهای خيلی خيلی دوره که با رفتن آقای نبوی تو ذهنم جون گرفت ! خانواده آذر يهودی بودند ، هنوز کسی از جنگ خبر نداشت که زار و زندگی رو فروختند و کوچ کردند به اسرائيل ؛ هنوز کسی از جنگ خبر نداشت ! اما خيلی زودتر از اون که بشه فکرشو کرد ، جنگ شروع شد ! ... اون چيزهايی که خانوم آذر تو حراجش فروخت ، هيچکدوم هيچ وقت استفاده نشدند ! حالا که خبر رفتن نبوی رو شنيدم بی اختيار ياد همون قضيه افتادم ، کاملاً ناخودآگاه و بدون اين که منظور خيلی خاصی داشته باشم ... دوباره که برگشتم به وبلاگ هودر ، چند خط پايين تر چشم به يه خبر ديگه افتاد : قاضی فلان هم هوس ادامه تحصيل کرده است ! ... از اون به بعد بدجوری به فکر افتاده ام با آزاديهای فرديم تو مستعمره رسمی امريکا ، چيکار بايد بکنم ؟! □ نوشته شده در ساعت 23:49 توسط tanha Wednesday, April 09, 2003
● چندش آور !
شبکه های تلويزيونی چندش آور ! خوبه ! حالا می دونم فقط ايرانيها نيستند که خبرها رو به شکل دلخواه خودشون درميارن ! حال آدمو به هم می زنند با اون زير نويس احمقانه شون : Iraqi Freedom ! از مرز که رد ميشی زير نويس عوض ميشه : جنگ سلطه ! ... اينم لحنش زننده است ، اينم جانبدارانه است ؛ ... اما حداقل حالا ديگه اينو می دونم : سيمای لاريجانی صد شرف داره به هزار تا فاکس نيوز ! خدا رو شکر ! فقط ايرانيها دروغگو نيستند ! اولين روز ورودم نوشته بودمش ؛ ... امروز اما حرفم اين بود : مترسک رو برداشتم ؛ لولو را از سر خرمن کشيدم پايين ! تشويقم کنيد ، تشويقم کنيد ، تشويق ... ! □ نوشته شده در ساعت 23:50 توسط tanha
● عکسهای کودکيم
........................................................................................تصويرها ، تصويرها ، ... تصويرهايی جز نقشهايی در ياد ، نقشی بر کاغذ جستجو می کنم ؛ ... و عروسکهايم با مرگ صدام آيا زنده خواهند شد ؟! ... عروسکهايم ؟! و من دوباره پنج ساله می شوم آيا با رفتن صدام ؟! با رفتنش ؟! ... غارت ، غارت ، غارت ... عروسکهايم ، عروسکهايت دوباره دربه دری را تجربه می کنند ! خانه های بغداد را زير و رو نکن عکسهايم سوختند ... عکسهايم سوختند ... عکسهايم ... □ نوشته شده در ساعت 23:11 توسط tanha Monday, April 07, 2003
● بعضی وقتها سرعت نوشتنم اونقدر بالا ميره که به وبلاگ نمی رسه !!!
........................................................................................همه جا می نويسم ، می نويسم ، می نويسم ... تو دفتر يادداشتهام ، آخر جزوه هام ، تو صفحه های وردپد ، تو پستهای پابليش نشده ، ... اين جور وقتها اين وبلاگ ، يه سردبير می خواد ، يه تايپيست تمام وقت ، يه ويراستار حرفه ای ... رو من حساب نکنيد که شبها بايد زود بخوابم !!! ( تا سه و نيم بيشتر نمی تونم بيدار بمونم ! ) □ نوشته شده در ساعت 23:22 توسط tanha Sunday, April 06, 2003
●
........................................................................................
□ نوشته شده در ساعت 23:56 توسط tanha Saturday, April 05, 2003
● جهان در هفته ای که گذشت ! يا لعنت بر کامپيوتری که بی موقع خراب شود !
........................................................................................جمعه : انتقام گرفتم ! از همه دنيا انتقام گرفتم ! از همه اونها که تو تموم روزهای اين سفر ، باعث شدند با استرس آماده بشم ! از همه اونها که تو اين چند روز نذاشتن دست من به کامپيوتر برسه از بس شب تا صبح دست از بازی برنداشتند ! از قيافه م که حالم ازش به هم می خورد و هيچ جوری خوب نميشد ! از موهام که هر روز سرکشی می کردند ! از اون يه سانت چربی اضافه دور شکمم ! از چشمهای اون پسره که نمی دونم به چه جرأتی دو برابر چشمهای من بود ، درست اندازه يه گردو !!! از اون حشره فسقلی که رو ديوار حموم راه می رفت ! ... ار همون اول اعلام کردم که امروز بيرون نميام ؛ تو خونه موندم و انتقام گرفتم ! ... حالا به جای هر کار ديگه ای ، ميرم زير دوش ! ميرم زير دوش بدون اين که استرس آماده شدن داشته باشم ! ميرم زير دوش و اونقدر که دلم می خواد اون جا می مونم : آب سرد ، آب گرم ، آب يخ ! ... سر فرصت آماده ميشم ؛ ... موهامو که خشک می کنم : بی نظير شده اند ، لا مصب فرهای درشت درشت ، بدون يه ذره وز ! تو تمام اين چند روز ، به اين خوبی نشده بودند ! حالا قيافه م هم بد نشده ! حالا يه لباس خوشگل هم پوشيده ام ! ... اما ، حالا ... ديگه هيچ کس نيست که بتونم باش بيرون برم ! هيچ جا نيست ... ! هيچ کس ... ! هيچ جا ... ! ... شنبه : دلم واسه قصر قصه های هزار و يک شب هم می سوزه ! نمی دونم هنوز هست ؟ نيست ؟ اما دلم می سوزه ! ... واسه علی بابا و چهل دزد بغداد هم ! و واسه ... واسه خيلی چيزهای ديگه ! ... چقدر اين روزها باز به خاقانی فکر می کنم ! به اين که عجب شاعر بزرگی بوده ! به اين که مطمئنم سعدی و حافظ بدجوری وامدارش هستند ! به اين که چرا هيچ کس نمی شناسدش ؟! به اين که لابد تبليغاتش ضعيف بوده ! ... به اين که شايد هم فقط منم که نمی شناختمش و تازه فهميدم اونم هست ؟! ... و به ايوان مدائن ، که هيچ وقت انگار آينه عبرت بشو نيست ! ... از اسب پياده شو ... کتابی که با خودم آورده ام اينجا فارست گامپه ! چيزی از داستان نمی دونستم ، هنوز هم نمی دونم چه اتفاقهايی قراره بيفته ؛ حتی کتابی که دارم يک کتاب فسقلی انگليسيه و پنجاه صفحه هم نميشه. يک پسر عقب افتاده که " احمق نيست " ، رفته به مدرسه ، دبيرستان ، دانشگاه ، ... بگی نگی عاشق هم شده است ؛ که به خاطر بی استعدادی در درس خوندن ، از دانشگاه اخراجش می کنند. ... حالا "فارست" رفته به جنگ ويتنام ؛ اون جا به بهترين دوستش "بوبا" برخورد کرده و قرار گذاشته اند بعد از جنگ يک قايق ماهيگيری بخرند ، می خوان ميگو بگيرن و پولدار بشن ؛ درست وقتی که ... بوبا يه چيزی می خوره ، يعنی يه چيزی تو معده ش می خوره : دو تا گلوله ! ... بوبا می ميره در حالی که رو زبونش فقط يک کلمه است : خونه ! ... ... ديشب هشتصد و بيست و سه تا امريکايي رو آوردن اينجا ! آوردن که بفرستندشون به خونه ، به وطن ، ... جايی که حتما ً دلشون می خواسته بهش برگردن ! ... قبل از اون بايد بسته بنديشون بکنند ؛ اينجا ! ... هشتصد و بيست و سه تا جنازه امريکايی ! ... يکشنبه : من ، پيتزا تاورز ، النگو ! دوست دارم : چشمامو، وقتی شيطون ميشه ! قلبمو ، وقتی ديوونه ! دلمو ، وقتی باز از اون النگو خوشبوها می خواد ! دوست دارم ! ... چقدر باز دلم از اون النگوها می خواد !!! ![]()
□ نوشته شده در ساعت 04:13 توسط tanha
|