ديوانه تر ![]() |
Sunday, May 31, 2015
● بدبختى اينه كه خلق و خوى آدمى ثابت نيست. من هنوزم يه وقتايى به خودم ميام مى بينم دارم مى پرسم آخه چرا؟ هى ميگم نكنه فلان حرفو زدم فلان كارو كردم فلان برداشتو كرده. بعد باز يادم مياد كه بابا من اصلا براش ذره اى اهميت نداشته م كه بخواد اصلا حرفام مهم باشه. پس چرا اصرار مى كرد كه وقت ميذاره برام يعنى براش مهمم و غيره؟ بعد دوباره طرف منطقى ذهنم ميگه الاغ بفهم! ديد، نپسنديد، رفت. بعد ...خلاصه يك فكر و يك رويه نيست كه! هزار رنگ عوض مى كنه افكار آدمى واسه سرويس كردن دهنش!
ذهن آدمه ديگه. گاهى مى خواى بدونى از اول سر كار بودى يا از وسط يا از آخر! آخه من كه پايهء رفاقتش بودم كه. اصلا از اولم قصدم فقط همين بود. چرا يه دفعه تيريپ عاشقى گذاشت رابطه رو شخصى كرد. بعد بدون توضيح رفت! آخه من اينجا چى بودم مگه؟! اه گه تو اين ذهن من كه آروم نمى گيره! يه چيز ديگه هم هست. من واقعا فكر مى كردم اين آدم فرق داره با بقيه. سخته برام قبول كنم يه دروغگوييه عين بقيه. هنوزم نمى تونم اينو قبول كنم حتى. واسه همين دوباره مى خوندم كه بفهمم كجا ذهن من برداشت غلط كرده. هنوزم به اون بيشتر اطمينان دارم تا ذهن بيمار خودم!!! نبايد اينطور باشه اما! و بعد اينكه ...آخه چه مرضيه به آدمى كه شكهاى درست داره اصرار كنى كه شكهاش غلطه و وقتى قبول كرد بهش بفهمونى شكهاش درست بوده. چرا آخه؟ نه واقعاً؟ بابا به خدا حرف من اين نيست كه هركى گفت سلام بايد تا آخرش بمونه. حرف من رفتن و اينجورى آدما رو در تعليق گذاشتنه! اين كه هى به خودت بگى الاغ ديدى از اول سركار رفته بودى! بعد بيفتى دوباره و دوباره تو چرخهء اين فكراى بيمار! □ نوشته شده در ساعت 17:04 توسط tanha
● عزيز دلمى. به خدا! همين كاراتو دوست دارم. عشقمم نباشيا، تماشاچى كه باشم فقط، باز همين كاراتو دوست دارم.
........................................................................................□ نوشته شده در ساعت 00:21 توسط tanha Saturday, May 30, 2015
● كاشكى واقعى بودى! همون كه گفته بودى هستى! ...ولى دلم واسه همون غير واقعيتم تنگ شد الان! چقد خنده تو دوست داشتم! يهو هواى خنده تو كردم! بيخودى :)
........................................................................................□ نوشته شده در ساعت 12:44 توسط tanha Thursday, May 28, 2015
● بعد به همين سرعت يادم مياد لازم نيست كارى كرده باشم كه. فقط خوب نبودم به اندازهء كافى. يا هم كه از اول سر كار بودم، آخه چرا؟!
□ نوشته شده در ساعت 11:29 توسط tanha
● من چيكار كردم كه يه دفعه بد شدم؟ ...اين سؤاليه كه راحتم نميذاره!
□ نوشته شده در ساعت 11:27 توسط tanha
● عاشق نبوديم، رفيق كه بوديم. نبايد حالى از من بپرسه؟ سراغى از من بگيره؟ من به همين بيشتر از راضيم. نمى پرسه اما، نمى گيره!
........................................................................................□ نوشته شده در ساعت 11:13 توسط tanha Monday, May 25, 2015
● من غلط كردم حرف زدم، نرو!
........................................................................................به خدا من حرفم نمى خواستم بزنم اگه كس ديگه اى پرسيده بود اصلا جوابم نميدادم! فقط تمام روز افسردهء خيلى شديد بودم، رفتم حرفاى قديمو خوندم كه به خودم ثابت بشه اشتباه كردم. ديدم يه چيزايى هست كه لزومى به گفتن دروغيشون نبوده! حاصلش شد اون يه خط توييت كه از افسردگى بكشم خودمو بيرون! حالا تو سررسيدى و پرسيدى ديگه شايد از بدشانسى من بود. به خدا ديگه هيچى نميگم. يادم ميره همه چى، حتى حس بد بازيچه شدنم يادم مى برم، انقد ذهنم تو اين كار تبحر داره كه نگو. فقط تو نرو. فقط باش. □ نوشته شده در ساعت 01:17 توسط tanha Sunday, May 24, 2015
● حوصلهء زرزراى منو نداشت، رفت. من كه نمى خواستم اونو اذيت كنم كه! اصلاً فكر نكردم اون ممكنه بپرسه چه دردمه! نمى خوام هى به جونش غر بزنم! ...يه تيكه هم بارمون كرد البته!
□ نوشته شده در ساعت 03:08 توسط tanha
● از عجايب روزگار اينه كه اگه به آدما بگى من بيست سال يه دونه دوست پسر داشتم رم مى كنن، اما اگه بگى تو يه سال بيست تا دوست پسر داشتم مى پرستنت!
........................................................................................□ نوشته شده در ساعت 02:56 توسط tanha Sunday, May 10, 2015
● ديگه شورشو درآوردم بابا عوق! يارو ما رو حواله داده به يه ورش بعد من نشستم منگ و مبهوت كه چى شد چرا اينطورى شد! برو جمع كن خودتو بابا زنيكه!
........................................................................................□ نوشته شده در ساعت 19:37 توسط tanha Saturday, May 09, 2015
●
........................................................................................با حسرتِ سرابِ بوسهء هرگز با مارهاى سبزِ زنده به معجز با اين غمِ مدامِ دمادم با قصّهء هبوط حضرت آدم با تلخى مكرّر حوّا معراج ناتمامِ مسيحا با سوزنِ نشسته به قلبم بارانِ تند و وحشىِ يلدا با پيچ و تاب موى سياهم دزديده جاى خالىِ ماهم با اين سكوتِ مزمنِ ممتدّ با اين سياهىِ شبِ بى حدّ با قلبِ پرپر پاره به پاره خاموشى مخوف ستاره با خلقِ تنگ و سينهء تنها بعد از تو من چه كنم؟ چه كنم با؟ □ نوشته شده در ساعت 22:58 توسط tanha Friday, May 08, 2015
● كاش اقلا مى فهميد... خنگم هست آخه! الكى به همه ميگه خنگ! به من ميگه خنگ! ...مى ميرى يه ستاره بذارى زير آوازايى كه مخاطبش فقط خودتى؟
□ نوشته شده در ساعت 15:58 توسط tanha
● واقعاً نمى فهمه گريه هام به خاطر خودشه كه مى پرسه چرا يا خودشو به اون راه مى زنه؟
........................................................................................□ نوشته شده در ساعت 08:59 توسط tanha
|